موضوع: 

تبيين نظري مدل نيازمدار شخصيت و عقب‌ماندگي ذهني

مقدمه

تمركز بر موضوع عقب ماندگي ذهني با تاكيد بر جنبه شناختي آن، يعني ماهيت تاخير تا ناتواني عقلي و تاثير آن بر سازگاري عمومي طي يك قرن گذشته باعث شده كه جنبه عاطفي يا هيجاني آن مورد غفلت قرار گيرد. لذا در مقاله حاضر از اين جنبه فرد عقب مانده را به عنوان شخصي در نظر مي گيريم كه مانند افراد عادي مي تواند تجربيات شادي يا غمگيني داشته باشد.


 هدف :

هدف مقاله حاضر كشف شخصيت افراد عقب مانده ذهني و تبيين آن بر پايه يك مدل نياز مدار شخصيت كه شامل مولفه هايي چون منابع، نيازها و ارزشها است، ميباشد. كودكان عقب مانده ذهني به اقتضاء مراحل رشد و تحول در طي زندگي نوعاً با تكاليفي روبرو ميشوند كه برايشان آن قدر مشكل است كه از انجام آن ناتوانند و لذت نمي برند.

 

   پس مسأله اصلي اين است كه اگر زندگي در جامعه ما، چنين اثراتي بر كودكان عقب مانده ذهني دارد، چگونه ميتوان امور را به گونه اي تغيير دهيم كه اثرات نامساعد آن به حداقل برسد؟ آيا ميتوان محيط را چنان مرتب كرد كه موجب شكست و آشفتگي در آنها نگردد؟ از اين رو اگر بتوان كودكان عقب مانده ذهني را در برابر ضربات احتمالي كه به عزت نفس شان وارد ميشود تقويت كرد و يا مصون نگه داشت در اين صورت ميتوان گامي نويدبخش در برنامه‌ريزي، توان بخشي و بهداشت رواني آنان برداشت.

واژه هاي كليدي: تبيين، مدل، نيازمدار، شخصيت، عقب ماندگي ذهني

 نتيجة يك مطالعه در مورد بزرگسالاني كه در موسسات نگهداري مي شدند و اكنون در جامعه زندگي مي كنند (آدامز و كريستنسون، 2000) نشان داده است كه آنها به زندگي لذتبخش علاقه نشان مي دهند. 


چند نمونه از  تعاریف مفهومی و عملیاتی : 


   § هوش: هوش معادل توانايي يادگيري، استدلال، دانش و مساله گشايي است.

  § مهارت هاي ارتباطي: اين مقوله از توانايي ها به استعداد ما در درك خود اكثراً از طريق گفتار، و همچنين نوشتار، اداء و اطوارها، زبان اشاره اي، سبك هاي ادبي، شعر، هنر، رقص و موسيقي دلالت دارد.

  § سلامتي، حواس، ومهارت هاي جسماني: اين مقوله به خود «جسماني» ما- وضعيت سلامتي؛ سالم بودن حواس، مخصوصاً بينايي و شنوايي، سالم بودن دست و پاها، بازو و انگشتان، و ويژگي هايي نظير قدرت، مقاومت، سرعت، و هماهنگي مربوط مي شود.

  § شخصيت- مزاج ها، هيجان ها، و منش: مزاج ها، هيجان ها، و منش به عنوان اجزاء اصلي آنچه كه ما آن را «شخصيت» مي ناميم تشكيل مي دهند. مي توان شخصيت را به عنوان يك منبع، يك ظرفيت يا سبك انطباقي در نظر گرفت كه موجب كنار آمدن در زندگي روزمره و دائمي در تعامل هاي اجتماعي مي شود. بر اين اساس مي توان شخصيت را «خوب» يا «انطباقي» و «بد» يا «غيرانطباقي» در نظر گرفت. اجزاء شخصيت به عنوان يك منبع در زير توصيف مي شوند.

  § مزاج ها: اين مولفه به رفتارهايي اشاره دارد كه در نوزادان و خردسالان ديده مي‌شود. فرض بر اين است كه مزاج ها اساس زيستي دارند و نسبتاً مستقل از شيوه‌هاي فرزند‌پروري هستند. ظاهراً نوزادان و كودكان از همان بدو تولد از لحاظ فعاليت‌هاي حركتي، تحريك پذيري، حواس پرتي، الگوهاي خواب و هشياري، و پاسخ به موقعيت هاي تازه با هم تفاوت دارند (كاگان، 1981). بر پاية اين ابعاد، مي توان تمايزهاي گسترده اي بين نوزادان پرسرو صدا، دشوار يا راحت ترسيم كرد. نوزادان راحت از همان هفته هاي اول خوشحال، آرام و از لحاظ خواب و خوراك قابل پيش بيني اند. نوازادن دشوار تحريك پذيرتر، ناراحت و غيرقابل پيش بيني اند (توماس و چس 1986). در كودكان اخير، مزاج به عنوان عامل تبيين كنندة تفاوت در واكنش نشان دادن به موقعيت هاي جديد، به اضافه خجالتي بودن و بازداري يا خود جوشي و نابازداري در نظر گرفته مي شود. همچنين به نظر مي رسد كه مزاج به سبك هاي مساله گشايي- مثلاً كودك تكانشي تا كودك صبور نيز موثر است (كاگان، 1981).

هيجان ها:

هيجان ها حالت هاي عاطفي يا احساس هايي كه عموماً‌ مي توانند به عنوان احساس هايي خوشايند (مثبت) يا ناخوشايند (منفي) طبقه بندي شوند. هيجان ها تجلي تفسيرهاي ما از رويدادهايي هستند كه آنها را براي بهزيستي و عزت نفس مناسب در نظر مي گيريم. تجربياتي كه ما از آنها تفسيري هيجاني داريم خنثي نيستند؛ بلكه آنها منابع بالقوه سودمندي يا تهديد، شادي يا غم را تشكيل مي دهند. تجربياتي كه به طور باقوه تهديد كننده يا آسيب از در نظر گرفته ميشوند، هيجان هايي نظير خشم، اضطراب، ترس، گناه، شرمندگي، غم، حسادت، غبطه و تنفر را برمي انگيزند. تجربياتي كه به طور بالقوه سودمند هستند و احساساتي نظير لذت، غرور، قدرشناسي، و عشق را خلق مي‌كنند (لازاروس، 1991).

منش: منش به «الگوهاي رفتاري» ثابت به همان شكلي كه در موقعيت هايي متنوع ظاهر مي‌شوند اشاره دارد. رويكردهاي تحليل عاملي پنج عامل شخصيتي عمده را مشخص كرده‌اند كه عبارتند از: ثبات هيجاني، برونگرايي، گشودگي، رضايت مندي، و وظيفه‌شناسي (مك راي و كوستاو، 1986). 

بحث و نتيجه گيري:

كانون اصلي اين مقاله بر كشف شخصيت افراد عقب‌مانده ذهني متمركز بوده‌است. به منظور بررسي اين موضوع ما به نوعي درك مشترك از شخصيت نياز داريم. مدل ارايه شده در اينجا انساني را به عنوان موجودي بر حسب سه بعد شامل ظرفيت يا منابع، نيازها (زيستي و روان‌شناختي)، و ارزش‌هايشان  در نظر مي‌گيرد. توجه ويژه‌اي به منابع و نياز شده‌است زيرا اين موارد اساساً تحت تاثير اختلال قرار مي‌گيرند. در تبيين مدل نيازمدار شخصيت، تأثير ناكامي و درماندگي ناشي از عقب ماندگي ذهني بر انگيزش و ادراك از خود كودكان عقب مانده ذهني مورد بررسي قرار گرفته است. اين مدل آن جنبه ها، ابزارها و وسايلي را كه كودك بدان طريق با معلوليت خود و با موقعيت هاي اجتماعي كه به مثابه پيامد آن معلوليت پديد مي‌آيند، مواجه مي شوند، بيان مي‌كند. بر طبق اين مدل تا اندازه اي ميتوان انحراف شخصيت در كودكان عقب مانده را به عنوان تجلي عقب ماندگي تعميم يافته ناشي از آسيب ديدگي عزت نفس در نظر گرفت. چه انحراف شخصيت كودك عقب مانده بيشتر به تأخير رشد و تحول ساختار من نسبت داده ميشود. به نظر مي رسد بروز برخي از مشكلات در كاركرد اجرايي شخصيت در افراد عقب مانده ذهني از پيامدهاي اجتناب ناپذير آسيب ديدگي عزت نفس باشد. بنابراين علاوه بر توجه به محدوديت هاي اساسي در كاركرد هوش عمومي كودكان عقب مانده ذهني بايد به اثرات تجارب منفي ناشي از آسيب ديدگي عزت نفس آنها، كه بر روي هم، الگوهاي سازگاري شان را تعيين مي كند، نيز توجه داشته باشيم همچنين بايد توجه خود را بر رشد و تحول عزت نفس به عنوان عنصر اصلي شايستگي معطوف كرد. زيرا كارايي يا شايستگي به مثابه لياقت يا توانايي در انجام كار يك فرد در تعامل با محيط، خصوصيتي نيست كه انسان از ابتدا به سرعت كسب كند، هر چند در نهايت ميتواند به سطحي از كارايي برسد كه او را نسبت به تمام مخلوقات برتر سازد. شايستگي يا كارايي هنگامي رخ ميدهد كه نيازهاي فيزيولوژيكي و زيستي كودكان به طور منطقي ارضاء شده باشد و رفتارهايي كه به وسيله كارايي برانگيخته مي شوند، موجب افزايش مستمر شايستگي فرد مي گردد و در همان حال كودكان به رشد و تحول يك حس ذهني در باب شايستگي خود دست مي يابند. اين احساس نه تنها تابع منابع مختلف نظير هوش يا ارزشها است، بلكه ناشي از احساس رضايتي است كه از ارضاي نيازهاي فيزيولوژيكي و روان شناختي خود، و در واقع از تاريخ همه موفقيت ها و شكست هايشان در حوزه هاي گوناگون به دست مي آورند. به نظر مي رسد اگر كودكان عقب مانده ذهني در يك محيط پذيرا زندگي كنند، به طوري كه مجبور به انجام تكاليفي نشوند كه براي انجام آن آماده نيستند، حس آنها از عزت نفس و شايستگي آسيب نمي بيند زيرا آسيب ديدگي عزت نفس و شكل گيري احساس كمتري ناشي از آن در كودكان عقب مانده ذهني ممكن است ناشي از نامناسب بودن محيط زندگي يا وجود مشكلاتي در روابط كودك با اعضاي خانواده و جامعه باشد. عليرغم وجود انحراف شخصيت در افراد عقب مانده ذهني اما تصوير كلي مسأله آنقدرها هم نامساعد نيست. بسياري از كودكان عقب مانده ذهني داراي زمينه هاي خاصي از شايستگي در موسيقي، هنر يا ورزشي هستند كه موجب رضامندي آنها ميشود تا جايي كه پسر يا دختر عقب مانده در خانواده جايگاه و مقام مهمي داشته باشد به او مسئوليت و استقلال اعطا ميشود كه متناسب با توانايي اوست. بدين ترتيب نبايد نسبت به آينده آنها مأيوس بود. بايد آنها را حاشيه زدايي كرد و در وارد شدن به جامعه عادي ياري نمود. زيرا به نظر مي رسد وقتي بزرگسالان عقب مانده ذهني در جمعيت عادي ادغام ميشوند بسياري از آنها ميتوانند از عهده تكاليفي كه براي حفظ كار و شغل ضروري است، برآيند. كارآمدي، پايايي و همنوايي در انجام تكاليف كه در حد توانايي آنهاست ميتواند تلاش هاي شكست خورده گذشته آنان را جبران نمايد. همچنين تدارك محيطي مساعد و پذيرا شامل تغذيه خوب، محبت كافي و آموزش مناسب و برانگيزاننده مفيد ميباشد. چه ممكن است كودكان عقب مانده ذهني را در انجام تكاليف محوطه و در كمك به خود ياري رساند و باعث شود كه آنها نسبت به خود احساس ارزش كرده، به شايستگي خود توجه كنند و همچون ساير مردم به دنبال غلبه بر محيط و تأمين نيازهاي خود باشند.