سپیده مجلسی/سخن چینی سوزنده چون آتش است
آورده اند که روزی مردی به بازار برده فروشان رفته رفت تا غلامی بخرد برده فروش غلامی را به آن مرد نشان داد و گفت:(این غلام بسیار هنرمند و با کمال است او به انواع هنرها آراسته است اما یک عیب بزرگ دارد)
مرد خریدار گفت :(عیبش چیست ؟)
برده فروش پاسخ داد :(عیبش این است که این غلام نمام و سخن چین است.)
مرد خریدار خندید و گفت:(سخن چینی عیب مهمی نیست این هنرهایی که گفتی به سخن چینی اش می ارزد!)
مرد خریدار او را خرید و با خودش به خانه برد تا اینکه یک روز که ارباب در خانه نبود غلام پیش همسر ارباب رفت وگفت میخواهم رازی را به تو بگویم چون تو در حق من مهربانی و لطف زیادی کرده ای فقط از تو میخواهم که این راز را به اربابم نگویی و مرا پیش او شرمنده نکنی.
همسر ارباب بدون معطلی قبول کرد و غلام به او گفت:(ارباب من از تو آزرده خاطر است و میخواهد زن دیگری را به عقد خود در آورد او بار ها پیش من صحبت از عشق به زن دیگری کرده است و گفته است که پس از ازدواج با آن زن تو را طلاق خواهد داد این چیز ها را برای این به تو گفتم که به فکر زندگیت باشی و آن طور که خودت می دانی مشکلت را حل کنی)
زن ارباب از غلام تشکر کرد و به او گفت :(باید این کار را خودت درست کنی)
غلام گفت در این زمینه هیچ کاری از دستم بر نمی آید ولی در این شهر مرد جادوگری است که در علم ستاره شناسی و تقویم بی نظیر است او می تواند خیلی از گره های کور را باز کند شرطش آن است که چند تار مو از گردن ارباب بچینی تا من آن را نزد جادوگر ببرم و آن جادوگر کاری کند که شوهرت حتی یک لحظه هم نتواند جدایی و دوری تو را تحمل کند. اگر میخواهی تیغی به تو بدهم تا وقتی که ارباب در خواب است چند تار مو از گردنش بچینی..
همسر ارباب گفت:(بسیار ممنون و متشکر میشوم اگر این کار را انجام دهی)سپس غلام رفت و تیغی به همسر ارباب داد
بعد از اینکه غلام این حرف ها را به زن ارباب زد پیش خود ارباب رفت و گفت: ارباب عزیز،ای آقای من! ای کسی که در حق من لطف زیادی کردی ،تو بر گردن من حق بسیار بزرگی داری و من وظیفه دارم که به نحوی محبت های تو را جبران کنم.)
غلام سپس به اربابش گفت:(بدان که همسر تو به مرد بیگانه ای دل بسته است و میخواهد با او ازدواج کند به خاطر همین قصد دارد تو را بکشد و بعد از کشتن تو با آن مرد ازدواج کند. به همین منظور همسرت تیغ تیزی آماده کرده است تا با آن تیغ تو را در خواب هلاک کند . وقتی که به خانه رفتی و سرت را روی بالش گذاشتی چشم هایت را ببند اما مواظب باش و نخواب تا این که ببینی همسرت چه کاری انجام خواهد داد .)
ارباب از لطفی که غلام در حقش کرد از او بسیار تشکر کرد او همان طور که غلام گفته بود خودش را به خواب زد تا اینکه همسرش تیغی برداشت و آمد همین که تیغ را نزدیک گلوی مرد رساند مرد از جایش بلند شد و آن تیغ را از دست زنش گرفت و او را کشت!
خانواده و فامیل های آن زن وقتی خبر قتل زن را توسط شوهرش شنیدند یک روز بر سرش ریختند و آنقدر او را زدند که مرد بیچاره نتوانست تحمل کند و مرد.
آری با فتنه ی آن غلام دروغگو و سخن چین هم ارباب خانه و هم همسر خانه کشته شدند و ارباب که فکر میکرد سخن چینی در مقابل آن هنرهایی که غلامش داشت اصلا چیز مهمی به حساب نمی آید پی به اشتباهش برده بود ،اما افسوس که خیلی دیر شده بود و از این دنیا رفته بود...